شمارهٔ ۷۶ - وله ایضا
اگر خرمنی را تبه کرد برقیکه دودش گذر کرد از چرخ گردان
وگر خانهای را ز جا کند سیلیکه صد دیده گردیده چون ابر نیسان
وگر بحر جمعیتی خورده برهمکه یک شهر را پرتوش کرده ویران
اجل گرد ماتم رسانیده دیگرز صحرای غبرا به ایوان کیهان
چو موجی زد این بحر یارب که یک سرتبه گشت و برخاست صد گونه طوفان
چو باد مخالف برآمد که یک گلتلف گشت و صد خار ازو ماند برجان
که داد ای فلک آخرین تیغ کینتکه پیوند یاران بریدی بدین سان
که کرد ای سپهر این قدرها دلیرتکه کار به این مشکلی کردی آسان
چه مقصود بودت که یک دودمان راچراغ فرح کشتی از باد حرمان
زدی بیمحل چنگ در حبیب عمرشدریدی ز سنگین دلی تا به دامان
تو را از دل آمد که آن تازه گل راکنی همچو خاشاک با خاک یکسان
تو چون کندی از باغ جان گلبنی راکه گل بوی گل داشت از نکهت آن
تو چون جیب جان پاره کردی گلی راکه میآمدش بوی جان از گریبان
درین ماتم ای دوستان دور نبوداگر از دل دشمنان خیزد افغان
سزد گر ازین غصهٔ بدخواه صد رهگزد پشت دست تاسف به دندان
چو او بود مقصود و گلزار هستیپدر را درین برک ریزنده بستان
چو گلدستهای بود آن نخل نورسکه از گلشن جانش آورد دوران
همان به که از بهر تاریخ فوتشبه کلک بدایع رقم خوش نویسان
نویسند مقصود گلزار هستینگارند گلدستهٔ گلشن جان