شمارهٔ ۹۹
به امید روی دلدار ز آبرو گذشتمبه هوای صحبت یار ز های و هو گذشتم
ز سرشک چشم و خونابۀ دل نگار بستمز خط عذار و خال لب و رنگ و بو گذشتم
بکمند مشگمویان شده ام اسیر لیکنبدلاوری و همت ز میان مو گذشتم
نه چو خضر سر بصحر از ده ام بجستجویتکه ز جوی زندگی نیز بجستجو گذشتم
سر چون کدوی بی مغز فکنده ام بپایتنه عجب که بهر سروری ز سر کدو گذشتم
همه روزه گفتگوی من و عاشقان تو بودیچه نماید محرمی از سر گفتگو گذشتم
به خیال شست و شوئی بدر تو رخت بستمز غبار ره چنانم که ز شست و شو گذشتم
دل و دین من ز کف رفت بباد آرزوهاچه غم تو روزیم شد ز هر آرزو گذشتم
دل مفتقر ز شوق تو لبالب است آریکه هماره در بدر رفتم و کو به کو گذشتم