گنج

شمارهٔ ۱۰۰

قافیه: رم۸ بیت
تا شد آواره ز اقلیم حقیقت پدرممن از آن روز در این وادی غم در بدرم
نه چنان واله و سرگشته در این بادیه امکه ببانگ جرسی راه به جائی ببرم
رحمی ای خضر ره گمشدگان بهر خدایبر لب خشک و دل سوخته و چشم ترم
راه عشقست و هزاران خطرم از پس و پیشبی تو ای روح روان جان بسلامت نبرم
کشتی عمر گرفتار دو صد موج بلاستبار الها مددی کن، برهان از خطرم
نبود باک ز سرپنجۀ شاهین قضاگر بود سایۀ سلطان هما تاج سرم
بدم ای صبح مراد از افق بخت بلندتا بگردون نرسد شعلۀ آه سحرم
مفتقر کیست؟ کمین بندۀ این درگاه استآری آری به غلامی درت مفتخرم