شمارهٔ ۱۰۱
بریدم از همه پیوند و بر تو دل بستمبه مهر روی تو با مهر و ماه پیوستم
مرا ز ساغر ابرویت آنچنان شوریستکه بی تملق ساقی خراب و سرمستم
که آفتاب جمال تو دید و آب نشد؟صواب نیست که با هستی تو من هستم
بپای بوس تو دارم سری ولی بی مغزدریغ از اینکه جز این بر نیاید از دستم
رها نشد ز تو تیری که بر دلم ننشستبه خاک پای تو سوگند ناز آن شستم
به گرد کوی تو گرد از وجود من برخاستاگرچه نیست شدم لیک باز ننشستم
به جستجوی دهانت که چشمۀ نوش استدر اولین قدم از جوی زندگی جستم
سر ار ز لطف تو از فرق فرقدان بگذشتولی ز قهر تو طرف کلاه نشکستم
گر التفات نباشد ترا به من چه عجبتو شاهباز بلند آشیان و من پستم
بهراستی به تو آراست مفتقر خود رانبودی ار تو من ار خویشتن نمیرستم