گنج

شمارهٔ ۸۹

قافیه: ادم۱۰ بیت
گر هوای سر کوی تو دهد بر بادمبه حقیقت کند از بند هوا آزادم
جلوۀ روی قو از طور دلم برده قرارکز زمین می رسد اینک به فلک فریادم
سینه ام نالۀ جانسوز چه بنیاد کندسیل اشکی بزند سر بکند بنیادم
لیلی حسن ترا بنده چنان مجنونمکه خردمندی یک عمر برفت از یادم
خضر را چشمۀ حیوان همه ارزانی بادمن دهان و لب شیرین ترا فرهادم
بود امیدم که به جاه تو به جائی برسمدر پی این طمع خام به چاه افتادم
آرزو داشتم از جام تو یابم کامیدو سه گامی شدم و دین و دل از کف دادم
خواستم برگ و بری از گل روی تو برمبر زمینم بزد آن شاخۀ چون شمشادم
رخت بستم به خرابات ز ویرانۀ دلتا که معمورۀ حسن تو کند آبادم
جز غم عشق تو در لوح دلم نقش نبستمفتقر زین سبب از کلک مشیت شادم