شمارهٔ ۸۵
خوشست از دوست گر لطفست و گر قهربه از شهد است از دست بتان زهر
عروس عشق را در سنت عشقبود جان گرامی کمترین مهر
ز آشوب رخت ای یار سرمستنمی بینم دلی فارغ در این شهر
ز دنیا رخت می بایست بستننشاید زندگی با فتنۀ دهر
غمت در باطن است اما خموشمدریغا کاین خموشی بشکند ظهر
ز دریای دلم چون خون زند موجبه پیوندد سرشک دیده چون نهر
ثنا جوی توأم هر صبح و هر شامدعاگوی توام فی السرّ و الجهر
مگو شد مفتقر بی بهره از دوستغمش دارم که باشد بهترین بهر