گنج

شمارهٔ ۷۷

وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)قافیه: اهندارد۱۰ بیت
سینۀ تنگم مجال آه نداردجان بهوای لب است و راه ندارد
گوشۀ چشمی به سوی گوشه نشین کنزانکه جز این گوشه کس پناه ندارد
گرچه سیه رو شدم غلام تو هستمخواجه مگر بندۀ سیاه ندارد
از گنه من مگو که زادۀ آدمناخلف استی اگر گناه ندارد
هر که گدائی ز آستان تو آموختدولتی اندوختی که شاه ندارد
گنج تجلی ز کنج خلوت دل جونیک نظر کن که اشتباه ندارد
پیر خرد گر بخلوت تو برد پیجز در آن خانه خانقاه ندارد
مهر تو در هر دلی که کرد تجلیداد فروغی که مهر و ماه ندارد
مهر گیاه است حاصل دل عاشقآب و گل ما جز این گیاه ندارد
مفتقر از سر عشق دم نتوان زدسر برود زانکه سرّ نگاه ندارد