شمارهٔ ۷۶
گهی به کعبۀ جانان سفر توانی کردکه در منای وفا ترک سر توانی کرد
براه عشق توانی که رهسپر گردیاگر که سینۀ خود را سپر توانی کرد
بچار بالش خواب آنگهی تو تکیه زنیکه تن نشانۀ تیر سه پر توانی کرد
نسیم صبح مراد آنگهی کند شادتکه خدمت از سر شب تا سحر توانی کرد
ز فیض گفت و شنودش چه بهره ها ببریاگر بطور شهودش گذر توانی کرد
ترا ببوی حقیقت دماغ تر گردداگر که دیو طبیعت بدر توانی کرد
اگر بلند شوی از حضیض وهم و خیالز اوج عقل چه خورشید سر توانی کرد
ره ارچه تیره و تار است و طی او مشکلولی به همت اهل نظر توانی کرد
جدا مشو ز در دوست مفتقر هرگزکه چارۀ دل ازین رهگذر توانی کرد