شمارهٔ ۶۸
رموز عشق را جز عاشقِ صادق نمیداندحدیث حسن عذرا را به جز وامق نمیداند
مرا شوقی بود در دل که اظهارش بُوَد مشکلچه راز است آنکه جز صاحبدل شائق نمیداند
علاج دردمند عشق صبر است و شکیباییز من بشنو، طبیب ماهر حاذق نمیداند
بلی سِرّ حقیقت راز مردان طریقت جویلِسان عشق را البته هر ناطق نمیداند
نیندیشد ز آخر هرکه ز اول عشق آموزدز خود بگذشته هرگز سابق و لاحق نمیداند
نشاید مشت خاکی را چه آتش سرکشی کردنکه هر سنجیده خود را بر کسی فائق نمیداند
مده فرماندهی در ملک دل دیو طبیعت راکه عقل این حکمرانی را بر او لایق نمیداند
به عیب ظاهر مخلوق بر باطن مکن حکمیکه مکنون خلایق را به جز خالق نمیداند
بپرس از مفتقر هر نکتهای کز عشق میخواهیفنون عشق عذرا را به جز وامق نمیداند