شمارهٔ ۶۳
ما را به جهان جز به تو کاری نبودجز بر کرمت امیدواری نبود
بیتابی عاشق بود از قلب سلیمزیرا که سلیم را قراری نبود
مست تو بجز دم ز انا الحق نزنددر خاطرش اندیشۀ داری نبود
دل نخلۀ طور است چه غوغا کو راجز سر انا الحق برو باری نبود
آئینۀ دل را که ز وحدت صافی استجز کثرت موهوم غباری نبود
در کون و مکان دائرۀ وحدت راجز نقطۀ دل هیچ مداری نبود
آن سینه که سینای تجلای تو شددر پرده در پس اختیاری نبود
از بادۀ عشق هر که گردید خراببر لاف و گزافش اعتباری نبود
در بزم شراب و ساقی گلرخ یارالبته امید هوشیاری نبود
جانا نظری مفتقر کوی تراجز فقر و فنادار و نداری نبود