گنج

شمارهٔ ۶۲

قافیه: یشاست۸ بیت
گرچه عمریست که دل از غم عشقت ریش استلیک چندیست که این غائله بیش از پیش است
بهرۀ من همه زان نخل شکر بر زهر استقسمت من همه زان چشمۀ نوشین نیش است
هر که شد طرۀ هندوی ترا حلقه بگوشگر بگویند عجب نیست که کافر کیش است
عاشق اندیشه ندارد ز بدو نیک جهانآری اندیشه گری پیشۀ دور اندیش است
هر که در حلقۀ آن زلف پریشان زده دستپای او بر سر هر تفرقه و تشویش است
کامرانیّ دو گیتی طمع خام بودهمت عاشق دلسوخته از آن بیش است
روی در خلوت دل کن که تو بیگانه نئیآنچه سالک طلبد گر نگرد در خویش است
مفتقر همت پاکان ز قلندر مطلبهر که در فقر و فنا زد قدمی درویش است