شمارهٔ ۶
عمریست که دست و گریبانمبا بخت سیاه و رقیبانم
هر دیده که روز سیاهم دیدپنداشت که شام غریبانم
بیمار مسیح دمی هستمنوبت نرسد بطبیبانم
من بندۀ والۀ عشق توامبیزار ز ساده فریبانم
از عشق تو بی خرد و ادبمهر چند ادیب ادیبانم
پیمانه ز می چه لبالب شدحاشا که دگر ز لبیبانم
از مفتقر این همه دوری چیست؟آخر نه مگر ز قریبانم؟