گنج

شمارهٔ ۵۸

قافیه: ازینیست۸ بیت
جز غمت سر سویدای مرا رازی نیستلیک دم بسته زبان را سر غمازی نیست
دل گرفتم ز دو گیتی و چنان یکه شدمکه بجز ساز غم عشق تو دمسازی نیست
از غم لالۀ روی تو شدم داغ و چه باکشمع را تا نبود شعله سر افرازی نیست
عشق را هر که ندانسته به بازیچه گرفتعاقبت دید که جز بازی جانبازی نیست
بوالعجب حال من شیفته و عشوۀ تستکه ز من جمله نیاز وز تو جز نازی نیست
طبع افسرده کجا شعر تر و تازه کجادل چنان خسته که دیگر سر آوازی نیست
از ازل تا با بد عشق تو شد قسمت ماعشق را هیچ سرانجامی و آغازی نیست
مفتقر را زده سودای تو شوری بر سرورنه در مرحلهٔ قافیه‌پردازی نیست