گنج

شمارهٔ ۵۴

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اداست۱۱ بیت
دلی که شیفتۀ روی آن پریزاد استز بند دیو طبیعت هماره آزاد است
خراب بادۀ عشق تو ای بت سرمستخرابی دل او زین خراب آباد است
ز جام باده طلب عکس شاهد وحدتکه نقش باطل کثرت چو کاه بر باد است
اگر بکوی حقیقت گذر کنی بینیاساس ملک طبیعت چه سست بنیاد است
بر تک و بوی مشو غره و بجو یاریکه جسن صورت و معنی او خداداد است
نگار من! بگشا چهره تا که بگشائیز کار من گرهی را که مشکل افتاد است
قمار عشق بسی با تو باختیم ولیتو را عجب که فراموش شد، مرا یاد است
درون سوختگان را نمانده جز آهیچه حال داد نباشد چه جای فریاد است
قرین یار سهی سرو را چه آگاهی استاز آن کسی که زمین گیر شاخ شمشاد است
ز تلخ کامی ایام خوشترین خبریحکایت لب شیرین و شور فرهاد است
چو مفتقر بغمم دوست مبتلائی نیستولیک چون غم عشق است دل بسی شاد است