شمارهٔ ۵۱
صبح ازل از مشرق حسن تو دمیده استتا شام ابد پردۀ خورشید دریده است
حیف است نگه جانب مه با مه رویتماه آن رخ زیباست هر آن دیده که دیده است
هرگز نکنم من سخن از سرو و صنوبرسرو آن قد و بالا است هر آن کس که شنیده است
ای شاخۀ گل در چمن «فاستقم» امروزچو سرو تو سروی بفلک سر نکشیده است
تشریف جهان گیری و اقلیم ستانیجز بر قد رعنای تو دوران نبریده است
ای طور تجلی که ز سینای تو موسیمرغ دلش اندر قفس سینه طپیده است
سرچشمۀ حیوان نبود جز دهن توخضر از لب لعل نمکین تو مکیده است
از ذوق تو بلبل شده در نغمه سرائیوز شوق تو گل بر تن خود جامه دریده است
ای روی دلارام تو آرام دل ماباز آ که شود رام من این دل که رمیده است
باز آ که به از نفخۀ وصل رخ جانانبر سوختۀ حجر نسیمی نوزیده است
لطفی بکن و مفتخرم کن به غلامیکس بنده به آزادگی من نخریده است
در دائرۀ شیفتگان دیدۀ دورانآشفتهتر از مفتقر زار ندیده است