شمارهٔ ۴۹
ای که ز خوبی نصیب یافته حد نصابدری و یاقوت لب، سیم بر، وزر نقاب
ای که بمعمورۀ حسن، تو فرماندهیلشگر عشق تو کرد کشور دل را خراب
حسرت روی تو دادد هستی ما را ببادوز غم تو دل گداخت، شد جگر از غصه آب
طرۀ طرّار تو روز مرا کرده تارنرگس بیمار تو برده شب از دیده خواب
لالۀ رخسار تو شمع جهانسوز منسینه از او داغدار، مرغ دل از وی کباب
تیع دوا بروی تو برده ز سر هوش منشور تو شوریده ام کرده نه شور شراب
خط تو دیباچۀ دفتر حسن ازلگشته مصور در او معنی علم الکتاب
تا ندرد مفتقر پردۀ پندار راکی نگرد یار را جلوهکنان بیحجاب