شمارهٔ ۴۸
تبارک الله از آن طلعت چو ماه و تعالینه ماه را است چنین غره و نه این قد و بالا
ندیده در افق اعتدال دیدۀ گردونکوجهه قمراً او کحاجبیه هلالا
جمال چهرۀ خورشید از ان شعاع جبینستو حیث قابله البدر فاستنم کمالا
زند عقیق لبش طعنه ها بلعل بدخشانسبق برد دُر دندان او ز لؤلؤ لالا
هزار خسرو و پرویز را دل است چو فرهادز شور صحبت شیرین آن شهنشه والا
بخنجر مژه و تیر غمزه ام مزن ای جانکه خسته ام من و بیجان و لا اطیق قتالا
ز رنج عشق تو رنجورم آن چنانکه تو دانیکه گر بجانب من بنگری رأیت خیالا
ببانگ دیو طبیعت چنان زراه شدم دورکه گر تو دست نگیری لقد ضللت ضلالا
ذلیل و مفتقرم ای عزیز مصر حقیقتبده نجاتم از این پستی و ببر سوی بالا