گنج

شمارهٔ ۴۷

قافیه: لی۸ بیت
من ز مجنون و تو در حسن سبق برده ز لیلیدل من سینۀ سینا، رخ تو طور تجلی
هر که را روی بیاریّ و نگاری بکناریجز بدامان تو ما را نبود دست تولی
نالم از سرزنش حاشیۀ بزم تو؟ حاشاکنم از تازه حریفان تو گاهی گله؟ کلا
گرچه دوریم ولی مست می شوق حضوریمعارفان را نبود جز بتو هم از تو تسلی
وهم هرگز نتواند که بدان پایه برد پیرفرف همت اگر بگذرد از عرش معلی
ذره هر چند در این مرحله همت بگماردتاب خورشید ندارد و متی أقبل ولی
قاب قوسین دوا بروی تو بس منظر عالیستقوۀ باصرۀ عقل دنا ثم تدلی
مفتقر بار غیور است ز خود نیز بیندیشیتجلی لفواد عن سوی الله تخلی