شمارهٔ ۴۶
ای روح روان تند مرو وامش رویداخلقی ز پیت واله و سرگشته و شیدا
ای یوسف حسن از رخ خود پرده میندازاز بیم حسودان، فیکیدوا لک کیدا
صبح ازل از مشرق روی تو نمایانشام ابد از مغرب موی تو هویدا
بی روت بود صبح من از شام سیه تروز ناله ام افتاده صدی العشق بصیدا
سودای تو هر چند که سود دو جهان استشوری است بسر فاش کن سر سویدا
با ساز غمت عاشق بیچاره چه سازدرازی است در این پرده نه پنهان و نه پیدا
تیری ز کمانخانۀ ابروی تو پر زدجز مرغ دل غمزده ام لم یر صیدا
بی سلسله در بند بود مفتقر توزنجیر غمت اصبح للعاشق قیدا