شمارهٔ ۱۲۹
در کوی عشق کوهی کمتر بود ز کاهیجز عاشقان نیابند این نکته را کماهی
گر ابر، تیر بارد شوریده سر نخاردکاندیشه کس ندارد از رحمت الهی
پای از طلب کشیدن آئین عاشقی نیستدر وادی فنا رو ای انکه مرد راهی
خودخواهی ار بپرسی نوعی ز بت پرستیستدر کیش عشق نبود بدتر از این گناهی
با نیستی و مستی پیوسته کنج هستیاین مدعا ندارد جز جان و دل گواهی
درویشی است و همت فرصت شمر غنیمتکین موهبت نیابی در عین پادشاهی
از دولت سکندر تا فر همت خضربالاتر است و برتر از ماه تا به ماهی
فردا ز رو سفیدی نام و نشان نیابیامروزه گر نشوئی این ننگ رو سیاهی
ای دوست مفتقر را آهی شررفشان دهتا گیرد از من آهی در خرمن مناهی