شمارهٔ ۱۲۵
اگر مشتاق جانانی مکن جانا گران جانیدر این ره سر نمی ارزد به یک ارزن ز ارزانی
حضیض چاه و اوج جاه با هم همعنان هستندنمیگردد عزیز مصر جز صدیق زندانی
بجو سرچشمۀ حیوان اگر پای طلب داریکه همت خضر را بخشد نجات از طبع حیوانی
به آداب شریعت بند کن دیو طبیعت رادر اقلیم حقیقت چون چنین کردی سلیمانی
اگر مجنون لیلایی ترا آشفتگی بایدنیابی خاطر مجموع را جز در پریشانی
زنی گر تیشۀ مستی به بیخ ریشۀ هستیتوان گفتن که فرهاد لب شیرین دورانی
دُر اشک و عقیق خون بهای بادۀ گلگونبود سیب زنخدان بهتر از یاقوت رمانی
به دانایی مناز ای دل که آن نقشی بوَد باطلاگر محصول آن حاصل نباشد غیر نادانی
تو گر سودای گل داری چرا پس در پی خاریو گر دیوانۀ یاری چرا پس یار دیوانی
به سیرت آدمی گاهی ملک باشد گهی حیواننه در هر صورت انسان بود معنای انسانی
اگر طوطی سخن راند که از وی آدمی ماندندارد باز همچون مفتقر لطف سخندانی