شمارهٔ ۱۲۳
صنما به جاننثاران ز چه رو نظر نداریز رسوم دلبری هیچ مگر خبر نداری
سر ما و شور عشقت، دل ما و نور عشقتخبر از ظهور عشقت چکینم اگر نداری
عجب است تند خوئی ز توایکه خوبروئیتو مگر بدین نکوئی هنر دگر نداری
جگرم ز آتش عشق کباب شد ولیکنتو ز ناز و کبریائی هوس جگر نداری
سر عاشقان ز سودای تو بر بدن گران استتو ز بسکه سر گرانی نظری بسر نداری
بدر تو سر سپردم به امید سرپرستیتو چرا تفقدی از من در بدر نداری
چه غبار راه، سر گرد شدم بگرد کویتچه نسیم در گذشتی و به من گذر نداری
شب غم دراز و از دامن دوست دست کوتهچه شب است ای شب تیره مگر سحر نداری
ره عشق مفتقر می طلبد تن بلاکشتو به این شکستگی طاقت این سفر نداری