شمارهٔ ۱۱۳
اگر از درم در آئی تو چه طالع نکویانبدهم به مژدگانی سر و جان به مژدهگویان
تو اگرچه ناگزیری ز نصیحت من ای دوستنبود مرا گریزی ز کمند مشگمویان
نه عجب از آنکه انگشت نمای خلق گرددشده هر که شهرۀ شهر به عشق ماهرویان
من اگر بسر بپویم ره عشق را به همتخجلم ز جان نثاری و ز رسم راه پویان
به امید وصل، مردانه بکوش تا بمیرینه که چون زنان نشینی ز غم فراق، مویان
نه همین چه شمع بگدازی و با غمش بسازیسزد آنکه سر ببازی به هوای لاله بویان
بگذر ز جامۀ تن چه پلید شد بیفکنکه نمی سزد نشستن به امید جامه شویان
ز پی تو مفتقر جست ز جوی زندگانیکه برد نصیبی از پیروی خدای جویان