گنج

شمارهٔ ۱۱۰

قافیه: ندمکن۸ بیت
سرم را پر کن از سودای عشق و سربلندم کنسویدای مرا سرشار شوق و مستمندم کن
دل آشفته ام چون آهوی وحشی رمید از منگره بگشا ز زاف مشگسای و در کمندم کن
سکندروارم از سرچشمۀ حیوان مکن محرومچه خضرم کامیاب از لعل نوشخندم کن
سلیمانا مرا دیو طبیعت کرده اندر بندباسم اعظم آزادم کن و فارغ ز بندم کن
بلا گردان خویشم کن به قربان سرت گردمبفرما جلوه ای بر آتش غیرت سپندم کن
خرابم کن ز جامی تا به آزادی زنم گامیمرا از خویشتن بیخود کن، از خود بهره مندم کن
سمند طبع لنگست و مجال جانفشانی نیستمرا خاک ره میدان آن رفرف سمندم کن
پسند طبع والای تو نبود مفتقر هرگزولی قطع نظر جانا ز وضع ناپسندم کن