شمارهٔ ۱۰۹
لوح دل را جان من از نقش کثرت ساده کنوز برای کلک وحدت لایق و آماده کن
باد نخوت کن بدر از سر، بنه بر پای خمروی صدق و ساغری را از صفا پر باده کن
سر بلندی همچو آتش داد بنیادت ببادهمو خاک افتادگی با مردم افتاده کن
طوطی نفس تو با زاغ طبیعت همنفسهمتی کن خویشتنر از این قفس آزاده کن
طالب دیدار را چشمی دگر باید بکارکشف این معنی طلب از طور و عمران زاده کن
حالیا چون دست کوتاهست از آن زلف درازبرگ عیشی ساز و فکر بادهای و ساده کن
مفتقر فریادها دارد ز بیداد زمانچارهای ای دادگر در کار این دلداده کن