گنج

شمارهٔ ۱۰۸

قافیه: رنکنم۹ بیت
بخدا کز تو نگیرم دل و رو برنکنمکافرم چارۀ دل را گر از این در نکنم
رسم خوبان جهان گرچه وفاداری نیستبی وفائی ز تو البته که باور نکنم
ناله، دانم ندهد سود و به جائی نرسدمن که جز ناله ندارم چکنم گر نکنم
سیل اشک من سودا زده بنیاد کن استلیک با شعلۀ دل دامن خود تر نکنم
روزگاریست چنان تیره تر از شب که دگربیم یک روزی از این روز سیه تر نکنم
زندگانی که بسر رفته به بی سامانینه عجب گر پس از این فکر تن و سر نکنم
دل که آئینۀ صافیست چه خوش باشد اگربه غم و غصۀ بیهوده مکدّر نکنم
دولت طبع روان ملک خداداد من استمیل دارائی دارا و سکندر نکنم
مفتقر خرقۀ فقر است گرامی دارشکه به دیبای ملوکانه برابر نکنم