گنج

شمارهٔ ۱۰۷

قافیه: ستم۹ بیت
ز اقلیم حقیقت تا طبیعت رخت بر بستمچنان سرگشتگی دیدم که گم شد رشته از دستم
به زندان تن و بند زن و فرزند افتادمبه آرامی نخفتم شب، به روز آسوده ننشستم
شدم آواره از گلزار وحدت با دلی پر خونچه گویم از که بگسستم ندانم با که پیوستم
نه هشیارم که یابم بهره ای از صحبت شیریننه از شور شراب عشق، لیلای ازل مستم
منم طوطی و با زاغ و زغن در یک قفس رفتممنم دستان ولیکن با غراب البین همدستم
همای عرش پیما بودم و از طالع وارونکنون همراز باز آز در این منزل پستم
نگارا گر پر و بال مرا خستیّ و بشکستیولی عهد مودت را من بشکسته نشکستم
چه دریای غمت دیدم وداع جسم و جان گفتمچه جویای لبت گشتم ز جوی زندگی جستم
نگارا مفتقر را نیست کن چندانکه بتوانیبه جرم آنکه پندارد که من با هستیت هستم