شمارهٔ ۱۰۶
سروش غیب دوشم نکتهای را گفت در گوشمکه تا صبح قیامت برد تاب از دل ز سر هوشم
مناز ای ساقی مجلس به نوشانوش پی در پیکه من از ساغر ابروی شاهد باده مینوشم
زلال چشمۀ حیوان ترا ای خضر ارزانیکه من زان لعل میگون زندۀ سرچشمۀ نوشم
شراب عشق شوری در سرم افکندهای شیرینکه چون فرهاد تلخیهای دوران شد فراموشم
عجب نبود گر از معمورۀ حسن تو ویرانمز مینای تو سرمستم ز سینای تو مدهوشم
بود بار گرانی سر ز سودای تو ای سروربه قربان سرت گردم بگیر این بار از دوشم
منم دستانسرای گلشن وحدت به صد الحانولیکن عشوههای شاهد گل کرده خاموشم
هزاران نکتهٔ باریکتر از موی میبینمدر آن موی میان، لیکن ز بیم فتنه میپوشم
گشایش گرچه در کوشش بود ای عارف سالکمن این ره را نمیپویم در این معنی نمیکوشم
قمار عشق میبازم به یاد دوست مینازمخوشا روزی که بینم آن دلارا را در آغوشم
به گردن میرسد جوش و خروش مفتقر آریکه چون نی میخروشم گاه چون می گاه میجوشم