گنج

شمارهٔ ۱۰۴

قافیه: م۹ بیت
من بینوا ز بی برگ و بری اگر بمیرمسر پر ز شور از خاک در تو بر نگیرم
ز کمند عشق هرگز نبود مرا گریزیچه‌کنم ز حلقهٔ خم به خم تو ناگزیرم
به غلامیّ درت مفتخر‌م مرانم از درکه بجز در تو حاشا در دیگری پذیرم
من اگر به حلقهٔ بندگی‌ات به زیر‌ِ بندمنه عجب که باج از تاج کیان اگر بگیرم
من و ساز عشق تا زهره به کف کمانچه گیردمن و نغمه گرچه بهرام فلک زند به تیرم
من و نسخۀ جمال تو و دفتر خیالممن و نقشهٔ مثال تو و لوحهٔ ضمیر‌م
شده سینه‌ام ز سینا‌ی غمت ز ناله چندانکه عجب نباشد ار عرش بنالد از نفیر‌م
به یکی نظاره‌، ای کعبهٔ حسن چاره‌ای کنکه به مستجار کوی تو هماره مستجری‌ام
به هوای گلشن روی تو مفتقر جوان‌ستچه کنم که طالع تیره ز غصه کرده پیرم