گنج

شمارهٔ ۱۰۳

قافیه: اشم۸ بیت
من به ناخن غم سینه می‌خراشمفی المثل چه فرهاد کوه می‌تراشم
خاکساری تو کرده فرش راهمغمگساری تو صاحب فراشم
گر ز دست جورت ناله‌ای بر آرمبر سر جهانی خاک غم بپاشم
دور باش غیرت رانده آن چنانمکز ره خیالت نیز دور باشم
ای لب و دهانت رشک چشمۀ نوشچاره‌ای و رحمی زانکه ذو العطاشم
روی نازنینت بوی عنبرینتراحت معادم عشرت معاشم
بند بندم از غم همچو نی بنالددر هوای کویت بس که در تلاشم
مفتقر ندارد جز کلافۀ لافاین بود متاعم وین بود قماشم