شمارهٔ ۱۹ - صفت زرور بربطی
زرور از بربط بدیع نوابرکند لحظه ای به لحن هوا
باربد زخم و سرکش آوازستشادی افزای و رنج پردازست
زان نواها که او تواند زدهیچ خنیاگری نداند زد
هیچ مطرب به گرد او نرسدکه کس اندر نبرد او نرسد
چه شد از کودکی نکو بودستخوش عنان و لطیف خو بودست
من نبودم او فراز رسیدالحق از لطف دلنواز رسید
خلق را صورتش نگاری شدلهو را از رخش بهاری شد
با سماع غریب دلجویشبر رخ لاله رنگ گل بویش
مردمان باده ها همی خوردندمهتران عیش ها بسی کردند
هم به خانه نثار کردندشبه همه خانه ها ببردندش
بر کف دست همچو آبله ایکس نکردی ز بار او گله ای
عامل سرسنی ازو بر خوردکه شبی ناگهان بدو برخورد
چون می و شیر یافت اندامیراند هر ساعتی بر او کامی
بنشستی و پیش بنشاندیهمه وقتیش نوش لب خواندی
وآنچه خورشید کرد کس نکنددست خفاش پشت پس نکند
اندرو گفته بود بیچارهچون شد از درد عشق دل پاره
آن دو بینی که نام بهروزیستآخرش روشنی و پیروزیست
ای دریغا که برنخوردم منزان رخ چون گل و تن چو سمن
زآن نکویی گذشته یافتمشتو بره ریش گشته یافتمش