شمارهٔ ۱۸ - صفت کودک جعبه زن
جعبه کودک خویش دلکشراه اشکر همی سراید خوش
چون فرو راند زخمه بر جعبههر که بشنید گرددش سغبه
یک زمانی سماع گرم کنددل سخت از نشاط نرم کند
پس بگیرد دلش ز انبوهیفکند در میان دو کوهی
خیره با خویشتن همی گویدچون ببیند رهی فرو موید
سر ببندد بهانه ها سازدسوی کردانه ناگهان تازد
سیمکی کهنه بنهد اندر پیششرم نایدش زآن دو گیسوی خویش
به کف آرد نبیند کاسی رابدهد او به دور طاسی را
کار و باری چنین فرو سازدپیش معشوق جعبه بنوازد
او نشسته میان قلاشانکه درآیند زود فراشان
اول آشفته را برون آرندشکرش با گرفته خون آرند
باز گشته به روسپی خانهکرده خون را ز بیم دیوانه
عین عین کرده چشم را به دروغراست مانند گاو جسته زیوغ
چون بپیش شه اندر آرندشاندر آن پایگه بدارندش
روی از آژنگ همچو طفطفه ایبر خود افکنده کرم هفهفه ای
شه ترنجی زند به رویش برکند از خون روی مویش تر
چون بدان زخم بشکند بینیشبوالعجب گشت صورتی بینیش
روی پر گرد و بینی اندر خونبر خزیده دو دیده ملعون
آبش از دیده آمدن گیردجعبه برگیرد و زدن گیرد
عذرها خواهدش سبک عثماندرد او را کند سبک درمان
دل او خوش کند به یاری لکتا شود نرم و راست گردد رگ
بکنند این همه ندارد سودروز دیگر همان بخواهد بود
نشنود باز آنچه عادت اوستار شود باز از آن سعادت اوست
آنچه او را دهد به زودی شاههیچ خاطر بدان نیابد راه
هر چه از جود شه به کف کند اودر خرابات ها تلف کند او
روز کوریش هیچ کم نشودنشد او نیکبخت وهم نشود