شمارهٔ ۹۹ - ستایشگری
ای بزرگی که همتت گویدمن به قدر آسمان دوارم
مهر مانند بر جهان تابمابر کردار بر زمین بارم
من که مسعود سعد سلمانمخویش را بنده تو انگارم
خدمتت را به دیده کوشانممجلست را به جان خریدارم
ور چنین نیست اینکه می گویماز خدا و رسول بیزارم
بی تو داند خدای عزوجلکز همه شادیی بر انکارم
پس چه سازم که بس پریشانمچیست حیلت که بس گرانبارم
من که دل پر ز نقطه ام بسیارگرچه سرگشته تر ز پرگارم
همه آفاق می بباید گشتراست گوئی سپهر سیارم
این همه هست و هیچ غم نخورمطبع روشن به دیو نسپارم
من ز بی باک روزگار حرونباک دارم که چون تویی دارم
لیک امروز هم به نعمت توکه ز یک چیز بس دل افگارم
همه یادند و من فراموشمتو چه گویی نباید آزارم
بس لطیفی و هم بدین معنیکه کنی آرزوی دیدارم
هر چه خواهی بکن که در همه عمرنیست جز مدح و شکر تو کارم