گنج

شمارهٔ ۱۰۰ - مدح

ای تو بحر و فضایل تو درروای تو چرخ و مکارم تو نجوم
ای به حری به هر زبان ممدوحوی به رادی به هر مکان مخدوم
لیکن اینجا موانعی است مراکه در آن هست عذر من معلوم
زی تو خواهم همی که بفرستمهر دو سه روز خدمتی منظوم
سخنان را چگونه جمع کندخاطر بر بلا شده مقسوم
چرخ با سعد و نحس اگر گرددهمه یمن زمانه بر من شوم
طبع من موم بود و کردش سنگنقش بر سنگ بود و کردش موم
بخت بد کرد هر چه کرد به مننیستم چون ز بخت بد مظلوم
ور نه جز خود همی که داند کردچون منی را ز چون تویی محروم
نه عجب گر ز بخت بد گردمبهر خلق چو مشک تو مزکوم
سیدی حق من رعایت کنبازخر مر مرا ز چرخ ظلوم
مصطفی گفت هر عزیز که اوبه دلیلی فتد بود مرحوم
داند ایزد که من به کدیه طبعاز ضرورت نمی شوم مرسوم
تا همی از خرد به طبع اندرمنقسم نیست نقطه موهوم
باد جاه تو را زمانه رهیباد رایی تو را سپهر خدوم
نه ز رای تو فرخی زایلنه ز طبع تو خرمی معدوم