شمارهٔ ۹۸ - ثناگستری
ابرم که همی ز دریا بردارموآنگاه همی به دریا بر بارم
از خواجه عمید همی گیرممدحی که همی تو را دارم
مادح شدمش گرچه نه طماعمبنده شدمش گرچه ز احرارم
در آفتاب دولت او دایممانند چرخ عالی مقدارم
روزی که من نبینم رویش راآن روز از عمر می نانگارم
وانگاه بینمش به دو سه روزیبس کوته ست عمر که من دارم
در ره همی نیابم تا یک رهبر صد هزار حیله دهد بارم
دورم چرا کند که نه من جغدماز من چرا رمد که نه من مارم
کردم بر آنکه خامه برگیرمبس وهم بر خیالش بگمارم
کافور و مشک ناب برانگیزموآن صورت لطیفش بنگارم
هر گه که بار بدهد بنشینمبا صورتش غم دل بگسارم
ای صاحب موفق فرزانهاندیشه می نداری از کارم
نه نیز بپرسی احوالمنه بیش بخوانی اشعارم
بازار تیز گشت مرا زی توزیرا شدی به طبع خریدارم
از من چو جان و دل را بخریدینزدیک تو تبه شد بازارم
می جوی مر مرا که نوا جویمباز آر مر مرا که دل آزارم
بادت بقا و دولت پیوستهاین خواهمت ز ایزد دادارم