شمارهٔ ۸ - شکوه
ای بزرگی که پایه قدرتهمچو خورشید بر فلک سوده ست
مفلس از جود تو غنی گشته سترنجه از جاه تو برآسوده ست
صیقل عدل تو به تیغ هنراز جهان زنگ جور بزدوده ست
هر که او تخم خدمتت کشته ستجز بزرگی و جاه ندروده ست
نیست پوشیده حال بنده تو راکه تنش چون زغم بفرسوده ست
عمر شیرین به باد بر داده ستدل مسکین به درد پیموده ست
به همه وقت بی گمان بر مندلبر مهربان ببخشوده ست
تا بتازی و پارسی طبعمبسزا هر زمانت بستوده ست
صلت و خلعت مرا هر باراز همه کس تمامتر بوده ست
چون که این بار و بر و احسانتمر مرا هیچ روی ننموده ست
یا ببرده ست از میان خازنیا خداوند خود نفرموده ست
تا مرا دشمنست گشت فلککوششم در زمانه بیهوده ست
باد عمرت فزوده در دولتکه به تو عمرها بیفزوده ست