شمارهٔ ۶۵ - خنده جام و گریه شمشیر
اگر بخندد در دست من قدح نه عجبکه بس گریست فراوان به دست من شمشیر
همه به آهو ماند ز تو جز انگشتانکه لعل گشتست از عکس من چو پنجهٔ شیر
چو دست حنا بسته ست دست ار زنگیناز آن نداری در دست خویش ساغر زیر
اگر چه هستم تشنه بی می من از کف تونمی ستانم کز روی تو نگردم سیر
از آنکه دست تو بر جای جرعه گیرد جامبه حرص در کشم آن جرعه ای که ماند زیر