شمارهٔ ۶۳ - ایام شادخواری
ای بسا شب که تا به روز سپیدمتعجب ز من بماند اختر
به چپ و راست سیلها راندمبه قدح ز آن گداخته گوهر
با رخ و زلف ساقیان ما رایاد نامد ز لاله و عبهر
به هم آمیخته شد اندر گوشنوش ساقی و لحن خنیاگر
ساغر می شده به رنگ و به بویچشم را شمع و مغز را مجمر
یک زمان شد به یکدگر گفتیمچو بدیدیم روی یکدیگر
تن ز مستی همی نپاید پایدل ز شادی همی برآرد پر