گنج

شمارهٔ ۶۰ - شکوه از دوری مظفر

ای مظفر فراق یافت ظفربر تن من نکرده هیچ نبرد
خنجری ناکشیده در حملهباره ای نافکنده در ناورد
فرقت خیره روی روبا رویاز منت در ربود مردا مرد
فلک هجر خوی سفله مرافرد کرد از من ای بدانش فرد
وصل تابنده را فرو شد روزهجر تاریک را بر آمد گرد
دل بر توست و با تو خواهد بودمن بی دل چگونه خواهم کرد
بود خواهم ولیک سخت به رنجزیست خواهم و لیک نیک به درد
بر تن سست کوفته غم سختوز دل گرم خاسته دم سرد
چشم من آب روی خواهد بردروی من آب چشم خواهد خورد
نقش کار فراق پیدا شداینک از اشک لعل و چهره زرد
دهر بی شرم چون بخواست نوشتفرش شادی ما چرا گسترد
چرخ بی رحم چون بخواست بریدشاخ امید من چرا پرورد
ای هنر سنج مهتری که فلکدر فنون فلک چو تو ناورد
دل سپردم تو را به غزنین بربر آن دوستان به راه آورد