شمارهٔ ۲ - شاعران بینوا
شاعران بینوا خوانند شعرِ با نواوز نوای شعرشان، افزون نمی گردد نوا
طوطیانه گفت و نتوانند جز آموختهعندلیبم من که هر ساعت دگر سازم نوا
اندر آن معنی که گوید بِدهَمِ انصاف سخنپادشاهم بر سخن، جایز نباشد پادشا
باطلی گر حق کنم، عالم مرا گردد مقرور حقی باطل کنم، منکر نگردد کس مرا
گوهر ار در زیر پا آرم، کنم سنگ سیاهخاک اگر در دست گیرم، سازم از وی کیمیا
گر هجا گویم، رمد از پیش من دیو سپیدور غزل خوانم، مرا منقاد گردد اژدها
کس مرا نشناسد و بیگانهرویم نزد خلقزآنکه در گیتی ز بی جنسی ندارم آشنا