گنج

شمارهٔ ۱۰

ای سلسله مشک فکنده به قمر برخندیده لب پر شکر تو به شکر بر
چون قامت تو نیست سهی سرو خرامانچون چهره تو نیست گل لعل به بر بر
تا تو کمری بستی باریک میان راگویی که عیان بستی ویحک به خبر بر
مانا که رخم زرین کردی ز فراقتکردی ز رخم طرف و نشاندی به کمر بر
چندان غم و اندوه فراز آمده در دلکاندوده شده انده و غم یک بدگر بر
دل شد سپر جان ز نهیب مژه توتا چون مژه زخمی زند آخر به جگر بر
جان و تن بیچاره درمانده نمانندگر زخم جگردوز تو آمد به جگر بر
تا هجر نشسته ست به نزدیک تو ساکناین وصل سراسیمه بماند دست به در بر
بر تو گذرم روی بتابی همی از منگویی که ندیدی تو مرا جز به گذر بر
من بر تو همی هر چه کنم دست نیابمای رشک قمر دست که باید به قمر بر