شمارهٔ ۶۶ - در ستایش فضایل خود گوید
جاهم چو بکاهد خرد فزایدکارم چو ببندد سخن گشاید
زینگونه نکوهیده باد از ایزدآن کس که مرا بر هنر ستاید
آن را که خردمند بود هرگززینگونه مذلت کشید باید
آبم که مرا هر خسی بیابدعلکم که مرا هر کسی بخاید
گویی فلک بر جهان که ایدونهر آتش سزان به من گراید
سفله است بسی جان من که چندیندر تن بکشد رنج و برنیاید
مردم خطر عافیت چه داندتا بند بلا را نیازماید
ترسم که شود طبع تیره گرچهزو دیر همی روشنی فزاید
ای پخته نگشته از آتش عقلامید تو بس خام می نماید
چون دوستی تو نکرد سودمکی دشمنی تو مرا گزاید
چون عز من و ذل تو نپایستهم ذل من و عز تو نپاید
گر در دل تو خرد می نمایمخردست دلت جز چنین نشاید
در آئینه خرد روی مردمهم خرد چنان آیینه نماید
هر جای که مسعود سعد باشدکس با او پهلو چگونه ساید
من دانم گفت این و تو ندانیبلبل داند آنچه می سراید