گنج

شمارهٔ ۶۷ - در مدح ابوالفرج و گله از او

بوالفرج ای خواجه آزادمردهجر و وصال تو مرا خیره کرد
دید ز سختی تن و جان آنچه دیدخورد ز تلخی دل و جان آنچه خورد
سخت بدردم ز دل سخت گرمنیک برنجم ز دم نیک سرد
پیر شدن در دم دولت همیمحنت ناگاه به من باز خورد
گرچه به صد دیده به جیحون درماز سرم این چرخ برآورد گرد
بسته یکی شیرم گویی به جایدیده ز خون سرخ و رخ از هول زرد
گر نکشم تیغ زبان چون کنمبا فلک گردان تنها نبرد
روز و شب اینجا به قمار اندرمهست حریفم فلک لاجورد
مهره او سی سیه و سی سپیدگردش او زیر یکی تخت نرد
عمر همی بازم و بازم همیداو ز من می برد این گرد گرد
ای به بلندی سخن شاعرانهرگز مانند تو نابوده مرد
فرشی گستردمت از دوستیباز که فرمودت کاندر نورد
روی توام از همه چیز آرزوستخسته همی جوید درمان درد