گنج

شمارهٔ ۴۰ - وداع محبوب و قصد سفر

گه وداع بت من مرا کنار گرفتبدان کنار دلم ساعتی قرار گرفت
وصال آن بت صورت همی نبست مرابدان زمان که مرا تنگ در کنار گرفت
چو وصل او را عقل من استوار نداشتدو دست من سر زلفینش استوار گرفت
به رویش اندر چندان نگاه کردم تیزکه دیده ام همه دیدار آن نگار گرفت
در این دل از غم او آتشی فروخت فراقکه مغز من زتف آن همه شرار گرفت
ز بس که دیده ش باریده قطره بارانکنار من همه لولوی شاهوار گرفت
ز بس که گفت که این دم چو در شمار نبودکه روز هجر مرا چند ره شمار گرفت
نه دیر بود که برخاست آن ستوده خصالبه رفت و ناقه جمازه را مهار گرفت
برو نشست و بجست او ز جای خوش چو دیوبه قصد غزنین هنجار رهگذار گرفت
قطار بود دمادم گرفته راه به پیشکلنگ وار به ره بر دم قطار گرفت
درین میانه بغرید کوس شاهنشهز بانگ او همه روی زمین هوار گرفت
نشستم از بر آن برق سیر رعد آوازبسان باد ره وادی و قفار گرفت
گهی چو ماهی اندر میان جیحون رفتگهی چو رنگ همی تیغ کوهسار گرفت
گهی چو شیر همی در میان بیشه بخاستگهی چو تنین هنجار ژرف غار گرفت
چو شب ز روی هوا در نوشت چادر زردفلک زمین را اندر سیه ازار گرفت
چو گوی زرد ز پیروزه گنبدی خورشیدز بیم چرخ سوی مغرب الحذار گرفت
ز چپ و راست همی رفت تیروار شهابز بیم او همه پیش و پس حصار گرفت
ز بس که خوردم در شب شراب پنداریز خواب روز دو چشمم همی خمار گرفت
پدید شد ز فلک مهر چون سبیکه زرکه هیچ تجربه نتواند آن عیار گرفت
شعاع خورشید از کله کبود بتافتچو نور روی نگار من انتشار گرفت