شمارهٔ ۳۱۲ - مدح علاء الدوله مسعود
گر چون تو به چینستان ای بت صنمستیپشت شمنان خدمت او را بخمستی
آزادی اگر بنده بدی ار ز تو امروزوالله که همسنگ تو زر و درمستی
در خوبی اگر دعوی میری بکنی تویک لشکرت از خوبان زیر علمستی
طیره ست پری از تو و حسن تو رمیده ستور نه به سر تو که تو را از خدمستی
گر نیستی آن زلف برآورده سر از کبرکی بر مه تابانش نهاده قدمستی
در جمله اگر یک صنمستی چو تو در حسناندر همه عالم سخن آن صنمستی
زینگونه اگر نیستی از دیده روان خوندلداده عشق تو کجا متهمستی
داری دژم و تازه دل و عشق من ارنهکی سوسن تو تازه و نرگس دژمستی
بنگاشت مژده بر دو رخم راز دل ارنهکی بر دو رخ از خون دو دیده رقمستی
من سغبه آنم که دم سرد زنی توگویی که دم گل به گله صبحدمستی
آن خوی که بر آن روی نشیند همی از شرمگویی که به گلبرگ برافتاده نمستی
گر حسن تو جادو و مشعبد نشدستیبر روی تو کی لاله و نرگس بهمستی
گر نیستمی در هوس و پویه وصلتامروز مرا در همه عالم چه غمستی
ور نیستی اندوه و فراق تو برین دلدر عیش مرا شادی و راحت چه کمستی
بد خوی اگر نیستی زینسان بدخویجای تو همه مجلس شاه عجمستی
مسعود که گر عدل نورزیدی رایشبر خلق ز گردون ستمگر ستمستی
یک دفتر مدحش را بس نیستی امروزگوهر چه درختستی یکسر قلمستی
گر نیستی از بهر عدو فرمان دادنهر لفظ که هستیش بلا و نعمستی
یک دشمن او نیستی اندر همه عالمگرنه همه آیینش حلم و کرمستی
ور نیستی آن رأی فروزنده تابانچون شب همه آفاق جهان پرظلمستی
گر خواهدی و هست بدان حاجتمندیشاو را به فلک برز کواکب حشمستی
هرگز به نعم کی شودی سیر خلایقگرنه ملک العصر ولی نعمستی
ظاهر نشدستی شرف گوهر آدمگر نه شرف خسرو عالی هممستی
گر نیستی از بهر وجود شرف اودر جمله وجود همه گیتی عدمستی
باشد به گیا حاجت ورنه به همه هنداز خنجر خونریزش رسته بقمستی
با همت او شیر فلک یار شد ار نهشیر فلک افتاده چو شیر اجمستی
یک روی گنهکار ندیدی به جهان کسگر درگهش از امن چو بیت الحرمستی
یک روستمش خوانم در حمله که گوییبا تاج قبادستی و با تخت جمستی
گر نیستی از جودش پیوسته ضیافتامید ز هر نعمت خالی شکمستی
زود دشمنی ار خواهدی اموال و زر اوچون سایل او دشمن او محتشمستی
در کل جهان نیستی انصاف پدیدارگر رای رزینش نه جهان را حکمستی
در شعر دعا گویمی ار نه به همه وقتاین چرخ و فلک را به وجودش قسمستی