گنج

شمارهٔ ۳۱۳ - شکوه از پیری

پیریا پیریا چه بد یاریکه نیابد کسی ز تو یاری
هیچ دل نیست کش تو خون نکنیهیچ جان نیست کش تو نازاری
هیچ گونه علاج نپذیریکه چو تو نیست هیچ بیماری
تخم رنجی و بیخ اندوهیشاخ دردی و بار تیماری
روی را خاک و کام را زهریمغز را خون و دیده را خاری
عمر با تو همی کناره کنملیکن اندر عنا و دشواری
بکنی آنچه ممکن است و مراچون برفتی به خاک نسپاری
نکنی آنچه من همی گویمکه مرا در زمانه نگذاری
ژاژ خایم همی و این گفتههمه هست از سر سبکساری
این همه هست و هم روا دارمکه مرا در بلا همی داری
روشنایی ندید کس به جهانکه به مرگش جهان نشد تاری
همه فانی شوند و یک یک راروح گیرد ز شخص بیزاری
آنکه باقی بود جهانداریستکه مر او را رسد جهانداری
گر تو مسعود سعد با خردیاین جهان را به خس نینگاری
شاید و زیبد و سزد که سخنهر چه آری همه چنین آری
حق بختت خدای داد ز عقلبه چنین پند نغز بگزاری
پس گرانباری و گناه تو راتوبه آرد همی سبکباری
مرد مردی اگر بر این توبهپای چون پر دلان بیفشاری
گرچه در انده و غم و محنتخسته و بسته و دل آزاری
زینت کار دیدگانی توپیش نادیدگان مکن زاری
هر که باشد عزیز گردد خوارچون نداند عزیزی از خواری
همه عز اندر آن شناس که تونکنی حرص را خریداری