گنج

بخش ۸۹ - هراسان نشدن ببیکن و رضای رخصت دادن سپاه را

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۵۶ بیت
به رفتن ها خوش و ناخوش رضا دادرضایش بی رضایی ها همی داد
شما هر یک به رفتن پر بر آریدولی هنونت را با من گذارید
که من تنها بسم از بهر راونچه جای آنکه هنونت است با من
به انگد گفت کای پور دلاورتو رام خسته را همراه خود بر
علاج زخم رام ناتوان کنبه کارش آنچه بتوان کرد آن کن
من اینک می رسم از فتح لنکادهم جان در پی ش از وصل سیتا
که رام ار مرده باشد زن ده گرددچو سیتا را دهان پرخنده گردد
شدند از شرم شاه همت اندیشسپه ثابت قدم بر مردن خویش
چو لختی باز آمد رام مدهوشبرادر را فتاده دید و خاموش
نه خود لچمن بدانسان بود خستهکه شد بازوی بخت او شکسته
به سوی شاه میمون بانگ برزدکه خون بگریستم از طالع بد
تو در کارم نکردی هیچ تقصیرولی حکم قضا را نیست تغییر
سپهدارانت بس نابود گشتندهواخواهانت خون آلود گشتند
همین باشد طریق مردی و دادبرین عهد و وفا صد آفرین باد
ولی چون شمع بختم بود بیتابهمه سعی تو ضایع شد درین باب
من از طالع ندیدم روی بهبودتو هم هر جا که می خواهی برو زود
مکن ضایع تو جان را در پی منکه من گشتم به کام بخت د شمن
فرو ناید به افسون زهر کشتهمده خود را به کشتن بهر کشته
من و لچمن درین میدان فتادیمبه روز بد، به مردن دل نهادیم
خدا داند نصیب ما چه باشددرین خستن طبیب ما که باشد
به ناگه نارد جنی برآمدتو گویی صبح اقبالش بر آمد
اعادت را به پیش رام بنشستکه چونی ای جوان شیر زبردست
شدی دلخسته افگار و جگرخونمشو غمگین ز زهر مار افسون
دهد درد ترا سیمرغ داروخلاصت سازد از ماران جادو
ز نارد گفت و گو چون باد بشنفتبه دم در گوش سیمرغ آن سخن گفت
چو بشنید این حکایت شاه مرغانچو هدهد شد پی کار سلیمان
ز عزلت گاه قاف آمد به پروازپرش با با د طوفان گشت انباز
قیامت خواست از باد پر اوهلاک عادیان از صرصر او
به دیوان از غبار وحشت انگیختبه فرق خاکساران خاک غم بیخت
ز بیمش خود به خود رفتند بیرونز سوراخ جراحت مار افسون
فروغ ماهش از عقرب بر آمدتو گویی آفتاب از شب برآمد
سپه یکسر بسان لچمن و رامخلاص از مار جادو یافت آرام
چو آن محنت بدل گشته به راحتز پیش رام شد سیمرغ رخصت
از آن شادی خبر شد نزد راونکه از جادو رها شد رام و لچمن
به اندرجت دگر ره گفت راوننکردی هیچ فکر دفع دشمن
که ای ناکرده کار این چیست سستی؟نکشته خصم، فارغ دل نشستی
ز مار نیم کشته یابی آزاربریده سر نگوید باز گفتار
به دعوی باز اندرجت روان شدکه سازم کار این بار ، ار نه آن شد
به سوی معبد موعود بشتافتببیکن لیک از حالش خبر یافت
هنومان را ز حالش کرد آگاهکه دارد اندرجت عزم فسونگاه
به زودی فکر آن کن ورنه این بارجهان بر هم زند زان جادوی مار
بباید بست بر جادو سر راهکه گردد چاره اش را دست کوتاه
که گر یابد مجال س حر خواندننخواهد هیچ کس را زنده ماندن
هنومان با سپاه بیکران جستره معبد به دیو ذوفنون بست
چو راه رفتن خود دید ب ستهز اندیشه درونش گشت خسته
هنومان را فریب تازه تر دادکزو آن ششدر بربسته بگشاد
به جادوی طلسمی حور سیتادل آن شیر هیجا برده از جا
لباس و زیور سیتا بپوشانداز آن پس تیغ خون افشان برو راند
به تیغ تیز کرد آن را دو پارهکه می خست از نظرگاهش نظاره
که این بود آن پریروی گل اندامکزان شد دشمنی در راون و رام
زنی بوده هلاک یک جهان کردسر تیغم جهان را زو تهی کرد
سر این فتنه زان ببریدم از تنچه کم گردد جهان از مرگ یک زن
کنون صلح است ما را در میانهکه رفت آن جنگ جستن را بهانه
هنون حیرت زده ماند از فریبشنه در سر هوش و نی در دل شکیبش
دوان زآنجا سوی رام آمده بازکه گوید آنچه دید از بخت ناساز
بدان حیله فسونگر فرصتی یافتسوی معبد به کار سحر بشتافت