گنج

بخش ۹۰ - خبردادن هنونت رام که سیتا را اندرجیت کشت و بیتاب شدن رام و دلاسا دادن ببیکن

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۴۵ بیت
چو آن غم نامه بر عاشق فرو خواندهمی بر آتش او روغن افشاند
ز غم یکبارگی بی دست و پا شدتو گویی روحش از قالب جدا شد
ز نومیدی بر آوردی دم سرددو دیده بر رخانش گونۀ زرد
به رنگ رخ عدیل زعفران بودکه شادی مرگ دشمن هم ازان بود
ز طاقت طاق شد صبرش به یکبارشکاف دل چو چشمش گشت خونبار
به حسرت از جگر آهی برآوردکه چاک اندر دل خارا درآورد
که نخل عمر ما از پا در افکندکه طوبای مرا از بیخ برکند
ز ده سنگی به جانم دور افلاککه آب زندگانی ری خت در خاک
سپهرا! با منت زینسان چه کین استکه زهرم داده گویی انگبین است
اگر آتش بباری بر سرم بارمده آب حیاتم بی لب یار
نکردی بر مراد تخت فیروزسیه تر باد از روزم ترا روز
دریغ آن شمع بزم جان فرو برددریغ آن نوگل خندان بپژمرد
کنون من زندگی را تنگ دانمکه جانان می رود، من زنده مانم
به آتش به که افتد کار و بارمکه تاب طعن پروانه ندارم
دلش گفتا چرا در خون طپیدینخواهد بود حرفی کان شنیدی
خزان را رو به گلزار ارم نیستجمال روح از خال عدم نیست
نمیرد آب طوفان زآتش طورهم از باد فنا ، ایمن بود حور
چسان ببرید سر جان جهان راکه خرق و التیامی نیست جان را
کجا جنبد بر آن کس دست قاتلکه گردد تیغ بر وی مهربان دل
ز دیوان غم ندارد آن پریزادچو آهوی حرم از گرگ بیداد
مسوزان دل، چو پروانه بتا ! پاکچراغ از سر بریدنهاست بی باک
دل از بیم و امیدش زار بگریستدمادم شمع سان، می مرد می زیست
به دل گفتی کز افسون و فسانهحیات مرده را تا کی بهانه ؟
مرا زین زندگان ی شرم باداترا هم زین سخن آزرم بادا
منم مرغ اسیر روزگارانخزان دیده گلم پیش از بهاران
من آن کبکم که از بیضه به پروازندانم آشیان جز جنگل باز
منم آن ماهیی کز سخت جانیسرابش گردد آب زندگان ی
ندانم چیست باری خاطر شادبه بخت من کس از مادر نزایاد
ز عشقت این جفاها هیچ شک نیستکه چندین جور تنها از فلک نیست
ز من بگریز عشقا ! ورنه این بارترا هم می برم با خویش در نار
دلم از عشق آزاری کشید ه ستکه پنبه ز آتش سوزان ندید ه ست
ز بار غم که بر جان من افتاداگر گویم برآرد کوه فریاد
زبان مرغ گل بشناسد ار کسبداند کو به دردم نالد و بس
ننالد چون به دردم بلبل باغکه سوزد بر دل من سینۀ داغ
کباب تر بر آتش خون نباردکه بر سوز دل من گریه آرد
مرا خود مرده بشمر تا توانیکه ننگ مردنست این زندگانی
ببیکن رام را چون دید بیتابتسلّی را زده بر آتشش آب
که بیهوده مکن بر زنده ماتمبه مرده، نوحه باشد رسم عالم
گلش بی آفت از باد خزانستکه سیتا نزد راون همچو جانست
یقین هنونت را دیو سیه بختفریبی داد بهرکار خود سخت
به کار جادویی منصوبه بنمودبه معبدگاه راه بسته بگشود
اشارت کن کنون از بهر لچمنکه بشتابد به قتلش همره من
نمایم کنج آتشخانه را با ربسوزانم درو پروانه کردار
وگرنه از پس آتش پرستینه امکانست بر وی چیره دستی
شهادت یافت بر قولش دل رامبه دل بریافت آرام از دلارام