بخش ۸۵ - جنگ کردن اندرجیت از رام و لچمن و بیهوش شدن رام و لچمن
چو حال لشکر دیوان تبه دیددل اندرجت از کینه بجوشید
گذشت از راستی و شد دغلبازکه خود را زاغ دید و رام شهباز
به نزدیکی لنکا بود جاییچو کوی دلبران جادو سرایی
چو چشم دوست کان ساحری بودزیارت گاه سحر سامری بود
ز خاکش تیره آب چاه بابلدمیدی سبزه سان هاروت زان گل
بت افسونگری بودست هر سنگز لنکا بود آن معبد دو فرسنگ
گریزان چون ز جنگ یوز آهودر آنجا رفته، شد مشغول جادو
پس از آتش پرستی سحره ا خواندتوقف کرد آنجا ساعتی ماند
به آیینی که از برما درآموختبخُور هوم جادو یک به یک سوخت
برون آمد ز آتش صورت دستبه عهد او شده از بی غمی مست
ز شادی سر برآورده چو شهبازچو وهم از دیده غائب کرد پرواز
سواره بر ارابه گشت پرانسلاح جنگ جادوی فراوان
به جنگ شیر آمد باز روباهبه حیله دست شیران کرد کوتاه
ستمکش چون بلای آسمانینظر را عزل کرد از دید ه بانی
نه دیده پیکر آن نحس دیدینه گوش آواز شست او شنیدی
ز شستش جمله میمونان سردارهمی خوردند تیر بی کماندار
به هرکس تیر جادویش رسیدیشدی مار و به زخم اندر خزیدی
و زان مدهوش ماندی شخص افگارنگشتی جز به روز حشر هشیار
ز تیر سحر آن دیو فسونگرشده یکبار بر هم جمله لشکر
همه گفتند کاینجا جز خطر نیستکه تیر آسمانی را سپر نیست
ازین منصوبه ما از جان گذشتیمبدین شطرنج غائب مات گشتیم
چنان زد تیرها آن تیره فرجامکه هم لچمن شده مدهوش و هم رام
ازان ماران جادو را اثر بودکه افسونش از آن سو سیمبر بود
چو بخت خصم تخم خواب افشانداز آن هر یک چو دیده بسته در ماند
ز افسون خوانی عفریت ناپاکفریدون شد اسیر مار ضحاک
همانا مار بو د آن عنبرین شستکه سرتا پای عاشق چون دلش خست
به مار جادویی بسته سر شیرگره ها بر زده چون بند شمشیر
چکان خونها ز زخمش چون می نابچو مستان شراب آلوده در خواب
به خون مدهوش و لایعقل فتادهکه مست عشق را خونست باده
به خون غلطید چون گل نازنین بودسنانها خار بند آهنین بود
برون صد پاره چون جیب یتیماندرون آواره چون جیب کریمان
ز هر مویش سنانی رفته بیرونچو خورشیدی که باشد غرق در خون
زمین گشته زخونابش شفق وامکه گردد بستر خور لعل در شام
خلیده در دلش الماس کین خارچو گل خونین قبا و سینه افگار
گلو افتاده از تابش دهل راچو بلبل نوحه کرده مرگ گل را
دل از تن، تن ز جنبش پاره تر بودکه زخم تیغ عشقش کارگر بود
مزعفر گشته رنگ لاله گون رویخضابی کرده از خون مشکبو م وی
به پیکان خسته دل چون در شهوارز درش لعل رمان زاده بسیار
نه خسته بود رام درد پروردز تنگی پاره گشته جامۀ درد
تنش صد پاره چون تار کفیدهدلش چون ناردان در خون طپیده
چو بوی گل شده حالش پریشانچون خوی مل پس از مستی پشیمان
چو اندرجت چتان دید آشکارابه سحر خویش تازان شد به لنکا
به پی اش راون آمد کرد تقریرکه کشتم رام و لچمن را به تدبیر
به سر کج ماند تاج کی قبادیبه شادی زد به شهر اندر منادی
همی بنواخت طبل شادمانیکه دشمن را سر آمد زندگانی
به سیتا داد فرمان کز سر بامببیند کشته افتاده تن رام