بخش ۸۴ - جنگ رام و لچمن با دیوان
هم ه روز از فروغ صبح تا شامبه دیوان جنگ کرده لچمن و رام
چو آن روز قیامت هول شب شدحیات خلق را گویی سبب شد
نیاسودند لیکن نره دیوانشبیخون جنگ کردندی غریوان
در آن شب فتنه ها چون آتش از دودبه هر جانب فراوان جلوه گر بود
همه شب از لب شمشیر زهر آبتن و جان را فراق جفت سرخاب
حسام و زخم شد کیخسرو و غارسنان بیژن جهش پهلوی افکار
ز سهم آب تیغ و آتش تیرخرد چون صرعیان افتاده دلگیر
زمین چون چرخ در دوران سرماندکه دست نیزه تخم رعشه افشاند
کمانداران غرق انداز را تیرشدی غرق کمانخانه چو تصویر
گهی چون گوش خر در سر خزیدهگهی چون موی سر بر زد ز دیده
ازان دهشت که خون گشتی به دم شیرچو زال زر شدی طفل رحم پیر
دو شخص نیم تن یک تن به دو نیمچو یزدان رزق کرده تیغ تقسیم
کمند از حلقه گشته حلق تابیزه از قوس قزح می زد شهابی
کمند همچو گیسوی و شامیخناقی زاد از جبل الیتامی
تن از تیر و سر از خنجر زبون شدزمانه بوستان افروز خون شد
حسام آیینۀ بیت الطبق بودکه هرکس دیده در وی جان به حق بود
ز بس کشتن فراوان در در و دشتبه صلب سنگ آتش کشته می گشت
پیاده دل به کشتن بر نهادهکه در شطرنج نگریزد پیاده
سوار از رشک پا بر جایی وینمود اسپ گریز خویش را پی
چکان خون از دم شمشیر چون آبچو شنگرفی که بتراود ز سیماب
مگر حسن بهار هندوان بودکه از خونها درو سرخ ی عیان بود
گهی شد سوسنِ تیغ ارغوان کارگهی خار سنان را لاله شد یار
ز بیم زخم گرز زورمندانچو ببران پیل را می ریخت دندان
ز بس دندان شکسته گرز خودکامفتاده گرز را دندان شکن نام
چو خود شاخ گوزن افتد سرسالفتاده شیر را دندان و چنگال
سخن زاغ کمان در گوش ما گفتعقاب تیر با نسرین شده جفت
ز بس کز کشتگان افتاد پشتهپناه خستگان شد زیرکشته
زحرکت ماند دیوان خشک حیرانچو مسخ سنگ صورتهای بی جان
زده بر هر عقابی ناوک رامچو کرگس بگسلاند حلقۀ دام
سوی بدخواه تیر رام پرانچو بر ابلیس لاحول مسلمان
گهی خنجر گذر کردی به حنجرگهی حنجر زدی خود را به خنجر
نه تنها دوخت تیر رام تنهاخور از سعی عطارد ساخت جوزا
که لچمن هم به زخم تیغ و خنجربه دم می کرد یک تن را دو پیکر
ز جان بردن اجل گشت آنچنان سستکه عذر کندی شمشیر می جست
ز بیم آتشین تیغ سقر تابزره پوشید در بر شعله چون آب
به کشتن داد خصمان را چنان سودکه سر بی تن جبین بر خاک می سود
دمادم بر هلاک پهلوانانفغان کوس کین مرثیه خوانان
پس از کشتن ، دلیران ظفرکوشهمی خفتند با قاتل هم آغوش
به گلزار فنا شمشیر زد آببه چشم زخم شد خار سنان خواب
شکافیدی سر از زخم پلارکچو هندو اره خود رانده به تارک
به زخم تیغ آن دو شیر صفدرشد از تن سر جدا و افسر از سر
همه دیوان به جا حیران بماندندچو شیران علَم بی جان بماندند
به زخم خنجر و تیغ سرافکنچو مردان داد مردی داد لچمن
چو بنمودی به نوک نیزه تعجیلربودی حلقه وش صد حلقۀ پیل
بریدی سرخیال خنجر رامچو مهر منکسف اطفال ارحام
ز بیم خنجر گردان چالاکگریزان باز پس فتنه به افلاک
گهی همسایۀ پا شد سر از دوشگهی پا کرده زانو را فراموش
چو سنجیدی به کین بار گران گرزبرآوردی به حمله مغز البرز
شده تیزش چو ظلم بی حسابیکه هر جا پایش آمد شد خرابی
مگر شد نامه های عمر ابترکه خلقی بی اجل مردند یکسر
به اسرافیل حکم آمد ز دادارکه عزرائیل را باشد مددکار
به حدی گشت کشتنها که سیمابدلیر آمد به قتل شعله چون آب
ظفر را قبله شد محرابی رامبه پشتش دل قوی چون دین اسلام
زده لچمن دو دستی تیغ فولادشکست اندر سپاه راون افتاد
روان از چشمۀ شمشیرش آن آباجل مستسقی از آبش به خوناب
فتاد از بس هزیمت بر هزیمتهزیمت گشت در میدان غنیمت
همی دزدید کاه از کهربا تنز مغناطیس هم بگریخت آهن
چو آن دلخسته کو گردد ز جان سیراجل از جان شیرین ، همچنان شیر
ز شخص کشتگان در کوه و صحراقضا گسترده پا انداز دیبا
چو تصویر وغا شد صحن میداندرو هم کشته هم ناکشته بی جان